تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
چیزی در دلم مرده است...
کودتای ۲۲ خرداد ... نمی دونم چه کرد که آدمی مثه من که همیشه سرشار از شور بوده همه خنده هاش دروغ شده...

نمی خواستم دیگه به اینجا سر بزنم...

تمام دلایلم برای ادامه زندگی همراه نداها و سهرابها توی خیابونها به خاک و خون کشیده شد....

خالیم.....تهی تهی تهی.....

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
تاریخ تکرار نمیشه نه........! نه نه نه نه!
امروز داشتم قکر می کردم ذهنم همیشه انتظار داشته که با ورود آدمای جدید به زندگیم اتقاقای جدید برام بیفته اما امروز البته نه دقیقا همین امروز اما با مسامحه امروز فهمیدم که آدما میان و میرن و من فقط قصه ی تکراریمو مث یه آهنگ مزخرف که ورد زبونم شده باشه براشون -و در اصل برای خودم- تکرار می کنم

باید به دنبال نغمه های تازه بود....

 نوشته شده توسط مهرناز |  
ننگ
روز-داخلی-خانه کوچک فقیرانه که با ساده ترین وسایل سلیقه ی بانوی خود را نشان می دهد.

زن-جوان حدودا بیست و یکی دو ساله-زیبا با چشمهای سیاه و مژه های بلند فردار و موهای بلند و پرپشت مجعد مشکی که از پشت محکم بافته شده و گوشه ای از چتری اش از زیر دستمال سفیدی که به پیشانی بسته بیرون زده-لبهای درشتش کبود و خونمرده است...روی گونه ی پهن و برجسته اش شکاف نسبتا عمیقی دیده می شود که خون تازه رویش دلمه بسته است...پلک چشم سمت چپش به شدت متورم است و رنگ پوست حدقه اش به بنفش تیره متمایل شده...

در حالی که انگار پشت چشمهاش پوچی عمیقی موج می زند به دیوار روبه رویش خیره شده.

دیوار ترک طولی نسبتا بزرگی دارد که سعی شده با تابلوی کهنه ای روی آن پوشیده شود(شمایلی از یکی از معصومین از همانها که همه شبیه همند...مردانی خوش سیما بی شباهت به اهالی شبه جزیره عربستان با چشمان بسیار درشت قهوه ای و موهایی خرمایی و پوستی سفید و امامه ای سبز به رنگ دخیل های امام زاده ی روستا...

زانوهایش را داخل شکم جمع کرده و با دست راست بازوی چپش را فشار می دهد تا  دردش کمی فروکش کند اما مجبور است با همان دست دردناک گهواره ی کودک ۲ ساله اش را تاب بدهد....

کودک هنوز از هراس لبریز است...می لرزد و جیغ می کشد...

زن خسته و فرسوده به چشمهای کودک معصومش می نگرد در چشم به هم زدنی اثری از پوچی و یاس در نگاهش دیده نمی شود...انگار یکباره یادش می آید چه برسرش آمده...چشمهاش داغ می شود...داغ تر از خونی که هنوز زیر دستمال سفید از پوست سرش می جوشد...اشکهاش نمک به زخم گونه اش می پاشد...آخ...! می سوزد...کاش داد می زد کاش پا به پای کودکش با اشکهاش رها می شد...نمی خواست او را بیشتر از این بیازارد...لبهایش را به سختی از هم گشود...حالا خون روی دندانهایش را می توان دید...لبهایش در اثر کوبیده شدن به دندانها از داخل پاره شده...صدای لرزانی از ته حنجره اش برمی خیزد که شبیه لالایی نیست...شبیه آوازهای مستانه ی مادرانه نیست...بیشتر به ناله می ماند... به ضجه های فروخورده...حرفهای نگفته...آه...

کودک کم کم با زخمه های مادر آرام می گیرد!

زن برمی خیزد پیراهن بلندش روی پاهای خوش تراشش می لغزد و تا مچ پایش را می پوشاند.سرش گیج می رود.دستش را به دیوار می گیرد چشمهایش را به هم می فشارد تا اشکهایش بچکد سوزش پلکش دیگر عادی شده چند سال است که روزگارش همین است... !!!

سرش را بالا می آورد تصویر چهره ی در هم کوبیده اش توی آینه می افتد...بر می گردد به آن روز...آن روز شوم...

خودش را می بیند با صورتی جوان تر با آرایشی سرخ و سفید مثل همه عروسهای روستا اما نمی خندند...حتی لبخند هم نمی زند...چشمهایش منتظر یک تلنگر است که بارانی شود...

در کنارش مردی خندان نشسته دندانهای زرد نفرت انگیزی دارد که از زیر سبیلهای چندش آورش نمایان است ریشها و سبیلش را حنا گذاشته سبیلهایش اما زرد و سیاهند....نگاهشان که می کند دلش به هم می خورد... به وضوح ۱۵-۲۰ سالی از خودش بزرگتر است...بوی تریاک مشامش را پر می کند...

بالای سرش پارچه زربفتی گرفته اند و رویش قند می سابند که بختشان باز شود...با خودش فکر می کند کاش سرنوشتشان مثل او نشود...

با صدای در که باد به هم زده به خودش می آید...

یاد اولین کتکی که از او خورده بود می افتد...همان شب اول عروسیشان بود...

گفته بود چرا اشک می ریزی نکند از من متنفری هان؟!؟! و زده بود...

یکی دو ماه اول زندانیش کرده بود در خانه بعدها مادرش به دیدنش آمده بود...

آنقدر در آغوش مادرش گریسته بود که از حال رفته بود...

این سیاه نامه ادامه داشت و حتی وقتی حامله بود هم رویه عوض نشده بود...

یک روز به هوای رفتن به حمام از خانه بیرون رفت نفس نفس می زد و می دوید...ماه های آخرش بود و سنگین شده بود.می دانست پدرش همیشه آن ساعت خانه است.در جواب نگاههای بهت زده ی خانواده اش در حالی که اشک می ریخت گفت که دیگر نمی تواند کتکهای شوهرش را تاب بیاورد و به خاطر سلامتی کودکی که در شکم دارد هم که شده بگذارید اینجا بمانم...

همه دنیا روی سرش خراب شد وقتی پدرش در حالی که به طرفش حمله می کرد به او گفته بود آبرویش را از سر راه نیاورده که او به این سادگی آن را بر باد دهد گفته بود با لباس سفید رفته ای و با کفن.... و با خشونت بیرون رانده بودش...

و همان روز بود که به خاطر دروغی که گفته بود آنقدر کتک خورد تا جنینش را از دست داد...

حالا که کودکش ۲ساله بود...حالا که هیچ آینده ای نداشت...حالا که فقط به فکر کودکش بود...

این بار نمی خواست به آبروی پدرش فکر کند...می خواست وقتی کودکش برای خودش کسی شد بتواند در چشمهایش نگاه کند...

چادرش را سر کرد کودکش را در آغوش گرفت و رفت...

..........................................................

روز-خارجی- نمای بیرونی دادگستری

..........................................................

روز-داخلی-در محضر دادگاه

بله آقای قاضی ببینید چه بر سرم آورده... یکبار هم به خاطر کتکهایش بچه ای که در شکم داشتم را از دست دادم آقای قاضی او قاتل است....

بله معتاد است...تریاک...همه وجودش بوی مردار می دهد...

........................................................

روز-داخلی-پزشکی قانونی

........................................................

روز-داخلی-دادگاه خانواده

........................................................

 ۱هفته بعد

شب-داخلی-خانه همبازی دوران کودکی

کسی در را وحشیانه می کوبد.همبازی دوران کودکی که به تازگی بیوه شده به سمت در می دود.

پدر به داخل اتاق حمله می کند و باران شلاق وار کمربند آغاز می شود.

زن به عادت همیشگی خود را سپر تن نحیف کودکش می کند...

۱۰ دقیقه بعد پدر که دیگر رمقی برای کتک زدن ندارد روی لبه ی پنجره می نشیند

زن هنوز به خود می پیچد...همبازی دوران کودکی سعی می کند کودک را آرام کند...

صدای ضجه کودک....

پدر به صورت نوه اش خیره شده است...چه قدر شبیه کودکی زن است...

قلبش فشرده می شود...

برمی گردد به ۱۷ سال قبل...به بازی های کودکانه...به سواری هایی که به دخترکش داده بود...حالا نگاهش کن به خود می پیچد از درد... رد کمربند روی صورت و دستهای دخترکش سیاه شده... 

همبازی با کودک از اتاق بیرون می رود.

پدر به سمت زن می رود تا از روی زمین بلندش کند.زن خود را مچاله می کند.پدر نمی تواند جلو اشکهایش را بگیرد به دخترش می گوید که دیگر تمام شده و نمی خواهد تنبیهش کند!! به او می گوید که تقصیر خودش بوده که آنطور با آبروی پیرمرد بازی کرده!!!!!

به او یادآوری می کند که چه قدر او را دوست دارد و اگر مجبور نبود و قرض نداشت او را به همسری آن نامرد نمی داد.........

به او می گوید که راهی برای او باقی نگذاشته است...نه می تواند این ننگ را با خود به خانه ببرد نه می تواند به آن نا مرد التماس کند تا تو را دوباره بپذیرد !!!!!!!!!!!!!!

گفت حالا که به اینجا رسید باید با کفن برت گردانم...

زن موجی از سرما را در خود حس می کند...می لرزد.پدر به پهنای صورت اشک می ریزد و از او می خواهد تا یاریش کند که بدون خونریزی تمامش کنند...

این رازی خواهد بود بین آن ۲ نفر....

چند ساعت طول کشید و چند سال بر آنان گذشت؟!؟!

پدر به همراه نوه و دختر از خانه همبازی قدیمی بیرون می آیند...همبازی قدیمی از اینکه می بیند دوست دوران کودکی اش به خانه برمی گردد خوشحال است و خدا را سپاس می گوید...

.......................................

نیمه شب-خارجی-گورستان روستا

پدر با بیلچه ی کوچکی درون یک گودال ایستاده است.

زن بیرون گور روی سنگی نشسته و به کودکش شیر می دهد. گریه نمی کند. جیغ نمی زند...آرام است...خیلی آرام...در چشمانش بهتی عظیم ماسیده است...

کودک با مهربانی به چشمهای مادرش خیره شده...

پدر از شدت گریه می لرزد.به زحمت از گور بیرون می آید. دختر سرش را بالا نمی آورد.به پدر نگاه نمی کند تنها به کودکش خیره شده.بر می خیزد.کودک را از سینه اش جدا می کند و بدن خود را می پوشاند.

کودک را با دستانی لرزان بالا می آورد و به سمت پدر می گیرد.

پدر حالا دیگر زار می زند.... سرش را به نشانه نه تکان می دهد.......

زن در خود فرو می ریزد....پس همه اینها به خاطر هیچ؟!؟!؟

حتی کودکش هم مایه ننگ است؟!؟!

در حالی که انگار صدای خرد شدن استخوان سینه اش زیر بار این غم در گوشش می پیچد گامی به جلو برمی دارد...

گام دوم.... صدای نعره های شوهرش از پشت روستا...پشت دیوارها....دیگر دستش به او و کودک معصومش نخواهد رسید....لبخند دردناکی بر لبش نقش می بندد

گام سوم صدای کل کشیدن زنان در جشن عروسی اش....تهوع سراپایش را به هم می فشارد

گام آخر بالای گور...

صدای خنده ی کودکانه ای جمجمه اش را از همه افکار منفی پاک می کند...صدا از گذشته است؟ از کودکی تباه شده اش؟؟! یا از گلوی نازک طفلش برخاسته؟!

داخل قبر می رود...صدای گریه پدر در باد می پیچد و همه گورستان را پر ما کند اما به گوش هیچ کس نمی رسد...

با خودش فکر می کند پس چرا آن روز که با پسردایی اش روی پشت بام خانه پدربزرگ داشت الک دلک بازی می کرد...همان روز که تازه ۷ سال و نیمه بود همه صدای خنده اش را شنیدند؟ و آن همه کتک و فریاد و انباری تاریک نصیبش شد؟!؟!

در حالی که کودک را تنگ در آغوش گرفته دراز می کشد...هنوز باورش نمی شود...

پدر بیلجه را درون تل خاک فرو می برد و می گوید دخترم مرا ببخش...مجبورم...کودک با شیرین زبانی در حالی که به چشمهای مادرش خیره شده می گوید: ماما....

.

.

.

اولین مشت بزرگ خاک سرد و مرطوب رون آنها می ریزد.کودک می ترسد.مادر حتی بغض هم نمی کند!

مادر شروع می کند به لالایی خواندن...

دستهایش را برای آخرین بار سپر کودک کرده...

می خواند...

لا لا لا..................

مشتی خاک روی صورت و توی دهان زن می ریزد...زن به سرفه می افتد...پدر که با شنیدن صدای لالایی زن دستانش داشت از کار می افتاد حالا به مراسم تدفین سرعت داده....

تا آخرین لحظه حتی یک نگاه هم به صورت پدر نینداخت....

حالا تپه خاکی کوچکی جای گودال را گرفته.....

با  بیلچه کوچکی که در خاک فرو رفته.....

................................................

نیمه شب-خارجی-گورستان روستا

صدای خفه گریه کودک به گوش می رسد...به زحمت می توان صدای لالایی غم انگیز مادری را از زیر خاک شنید که به خاموشی می گراید......

<<<<<>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>

این داستان برگرفته از یک ماجرای واقعی است...گور این مادر و فرزند شوم-بخت در روستایی اطراف اهواز بوده و زمان رخداد این فاجعه انسانی نیز همین چند سال قبل است نه در دوره ی جاهلیت اعراب...

 

 

بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
مرحله دوم طرح غبار روبی از آیینه کاغذی!
در پی اجرای مرحله اول طرح مذکور با توجه به ثقل بار معنوی قضیه (!) دچار غیبت صغری شدم!

حالا من این جام و آماده ام که بقیه غبارها رو هم بزدایم!!!!!

کماکان منت بذارین و منتظر باشین!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
چرت...
این عنوان رو که نوشتم منظورم چرت و پرت بود اما...

الان دیدم فاز فاز چرته!!!

همه اش خوابم این روزا!

یا با دوستا این ور اون ور!

حاضرم بمیرم اما این ترم نرم دانشگاه!!!!!

همه اش بیکار باشم!

تا صب بیدار

تا ظهر خواب

تا شب بیرون

شب تا صب...........

چرخه خوبیه!!!!

روزای آروم...

بی دغدغه ...

انگار نه انگار آدمم!!!!!!!!

کتاب قهوه تئاتر کنسرت سفر کنسرو!!! گیتار آهنگ کتاب شاملو کاقه با هم مدرسه ای های قدیم...

حالا این روزا هم که ماه رمضون شده...

شاید برناممو عوض کنه!

تا صب بیدار سحری خواب کتاب گیتار افطار سریال ولگردی تو خونه!!! تا صب بیدار سحری..........

نه تلفن زنگ می خوره نه در!!!

چه عالی....

 نوشته شده توسط مهرناز |  
رژیستور عقب سوژه می گردد...
سلام!

خب همه می دونیم که نیات مهمن!

و همه می دونیم که من نیتم یه پستیه که سرش به تنش می ارزه نه اینکه.....

اما خب وقتی همه زندگی شده خور و خواب من چی بنویسم اینجا؟!؟!؟!

الان که دیر وقته اجداد کمال تبریزی خوابن اما بعدا در مورد فیلمش صحبت می کنیم!!!!!!!!!!!!!

فعلا!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
من برگشتم
اینو به عنوان پیش قسط بپذیرین دوستان!
 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com