تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
از دست این روزگار
نمیذارن آدم یکی دو ماه استراحت کنه بعد این کنکور لعنتی ... بازم امتحان

به هر حال ببخشید که من این مدت نیومدم! هی نمی شد آخه 

حالتون خوب بود بهتر شدین؟ رو به راهین؟

راستی! من بالاخره فرم عضویت انجمن علمی رو تحویل دادم به اون آقاهه ی بیچاره!

وقتی دیدمش اول مطمئن شدم که فرم همراهمه بعد با چند قدم پس و پیش و شک و اینا رفتم جلو گفتم من هنوز می تونم فرممو تحویل بدم؟!

انگار از یه کابوس ۲ ماهه بیرون اومده بود بنده ی خدا! با لحن بدبختی گفت شما فقط تحویل بدین...!!!

منم گفتم شرمنده و فرم و دادم دستش!

اونم گذاشت توی کیفش- ته ته ته کیفش دقیقا - و درشو هم بست و قفلید که باز فرمه گم نشه

و بعد من باز بهش شوک دادم و گفتم سارا هم فرمشو داده بود من بدم بهتون اما خب می دونین که من گمش کردم!!!

اما اون قدر خوشحال بود که به اعصابش مسلط بمونه! با لحنی که انگار داره ازم درس می پرسه گفت از نظر حقوقی حکمش چیه وقتی آدم یه چیزیو گم می کنه؟!

و منم مثل بچه ها که ذوق دارن مثلا یادشونه که ۲*۲  چند می شه! گفتم باید جبران کنم؟

گفت آره آفرین!!

گفتم خب بهم فرم بدین پس ! که جبران کنم! گفت ندارم!!!

یه جوریم گفت که یعنی دارم و به تو نمی دم!!!

فرداش دوستم داشت با آقای انجمن صحبت می کرد منم سر رسیدم و از اونجایی که حتی زئوس هم از ماجرای فرم من خبر دار شده بود دوستم پرسید راستی تو فرمتو دادی بالاخره!؟

این دفعه آقای انجمن مثه بچه ها از جاش پرید و با لحن پیروز مندانه ای گفت: " بله ایشون بالاخره و البته خدا رو شکر فرمشونو دادن!!!! "

منم دیدم حال می ده اذیت کنم گفتم خب حالا مرحله ی بعد از تحویل فرم چیه؟!

اون بیچاره که ۴ ستون بدنش مرتعش شده بود زود ۲ تا دستشو آور بالا و گفت هیچی!!!

و کاملا اطمینان داد و تاکید کرد که هیچی  و منم دیگه خیالم راحت شد آخه می دونین که چه قدر برام مهم بود؟

خلاصه اینم از عضویت من تو انجمن علمی... فعلا واحدامو پاس کنم هنر کردم!!

مواظبت خودتونو مراقب باشین تا بعد

 نوشته شده توسط مهرناز |  
مدایح بی صله!
سلام!

امروز رفتم سر مزار شاملو

خیلی دوسش دارم... کلی!

دیدن گوشه گیری و سکوتش و اون سنگ شکسته اش که آدمو یاد نامردی هایی میندازه که سرش آوردن باعث می شه بیشتر دوسش داشته باشم!

عجب حال و هوایی داشت ... مجموعه آثارشو گرفته بودم دستم و می ذاشتم هر صفحه ای و که می خواد برام باز کنه... آخ که چقدر دلش گرفته بود...

مرد مسنی که با عصا راه می رفت با یه کتاب مشکی اومده بود سر مزارش >>> روزگار غریبیست نازنین!

موهای جوگندمیشو از پشت بسته بود و تابلو بود که معتاده.. از شاملو خیلی چیز می دونست و با نام احمد ازش یاد می کرد و به آیدای شاملو می گفت آیدای بی خاصیت...

البته هیچ وقت آشنایی باهاش نداشته اما اونم یه جوری دوسش داشت خب...

وقتی فهمیدم تو امامزاده طاهر به بچه های احمق مردم شیشه می فروشه حالم ازش به هم خورد ...

راستش یه ذره هم ترسیدم!

بماند... خیلی دلم هوای شعراشو کرد یه هو! من می رم می خونم الان شما هم یه سری بهش بزنید هرچند که سلطنت شعرش جاویدان و مبرا از نیاز به ماست..

به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی [روشن]؟

 نوشته شده توسط مهرناز |  
دلم گرفته...!
اول از همه معذرت می خوام به خاطر این پست...

سلام!

به تو سلام می کنم به تو که مدتهاس دلم برای صدات تنگ شده... به تو که دلم برای بودنت برای با هم بودنمون لک زده

فردا چهارشنبه است چه رویاهایی که نداشتم برای این چهارشنبه ها...

می بینی؟ تو هم دووم نیاوردی! فکر می کنی دلیل رفتنت در مقابل خود این نبودن سنگین ...و خالی بودن دردناک جات چقدر اهمیت داره؟!؟!

فردا چهارشنبه است این بار بدون تو... نمی دونم چهارشنبه ها رو دوست داشته باشم یا نه؟ بی تو یا با یادت؟ با نبودت یا با قلبت که هنوز در کنار قلب کوچک و گرمم میزنه؟ با کدوم خاطره ی شیرینت چهارشنبه رو سر کنم؟ شایدم باید لحظه ی رفتنت رو مدام مرور کنم...

ما دوره می کنیم شب را و روز را ... هنوز را

لااقل مواظب خودت باش

 نوشته شده توسط مهرناز |  
حرفای روزمره!
سلام!

امروز دوستم یه شعر خوند برام که خودش گفته حیفم اومد ننویسم اینجا!

خداحافظ درخت بید مجنون      تمام خاطراتم خفته در خون

خداحافظ تمام شور و مستی   ز سر تا پا همه لیلاپرستی

البته خودش یه جوری می خونه که جیگر آدمو از حلقش میاره بیرون!!!

من وقتی این بلاگو باز کردم کلی حرف داشتم برای گفتن اما هیچی جای جادوی کاغذ و نمی گیره حتی این آیینه کاغذی... و همه ی حرفامو توی خودش بلعید!

حالا من موندم و این بلاگ خالی...

البته حرف که زیاده فقط هنوز وقتش نیست لابد! همیشه وقتی لازم باشه خودش میاد حرفام!

بذارین یه چیز باحال بگم از سوتی هام تو دانشکده!

اول شرایط رو خوب مجسم کنین! من ترم ۱ حقوقم و اصولا یه دانشجوی حقوق انسانیست مودب و با شخصیت که رفتار سنجیده ای داره و منو تصور کنید در همچین محیطی یه آدم که همش داره ورجه وورجه می کنه و شلوغه و هیچ وقت آروم نمی گیره

ما یه انجمن علمی داریم که رئیسش از بچه های سال بالاییه و احتمالا کلی هم آدم محترم و مورد توجهیه!

من فرم عضویت توی انجمن رو پر کردم و بردم تحویل بدم و کلی هم شاکی بودم از اینکه چرا فرمتون گویا نیست و اینا!! آقای رئیس محترم انجمن پشت یه میزی نشسته بود و با آرامش صبر کرد من خوب جیغ جیغ کنم و بعد گفت اصلا برای همین اینجا نشسته که توضیح بده! بماند که من وسط توضیحاش چقدر سوتی دادم و تازه یه شته روی لباسم بود و من خیلی ریلکس پشتمو کردم بهش که شته رو بپرونم! و خب خیلی بد بود واقعا!!

و بعد ۳۰ دقیقه که مخشو خوردم آخر سر اون روز پوشه حاوی برگه عضویتو گم کردم

گذشت و من تا یه هفته هروقت این آقاهه رو می دیدم چپکی راهمو ادامه می دادم و در می رفتم! تا اینکه دقیقا یک هفته بعد در حالی که کلی دیرم شده بود از یکی از کلاسا پریدم بیرون و در آخرین لحظه آسانسورو باز کردم رفتم تو و ...

چشمتون روز بد نبینه! آقاهه اون تو بود فقط من که یکی از احمقانه ترین لحظات زندگیمو پشت سر می ذاشتم مثه یه خل به تمام معنا اومدم برگردم بیام بیرون که آسانسور راه افتاد و باز طی یه حرکت احمقانه تر پشتمو کردم بهش و دیدم در حالی که داره روده بر می شه از توی آیینه زل زده بهم!!!!

منم با ناتوانی و درموندگی تمام بهش سلام کردم

بعد گفتم چه بد موقع اومدم تو آسانسوراااا و اومدم نگم که اونا رو گم کردم خیر سرم گفتم امروز پیداشون کردم

قبل از اینکه از خنده منهدم شه رسیدیم طبقه همکف و در و برام باز نگه داشت و منم با پررویی پرسیدم فردا که هستین بیارم؟

و اون بی چاره هم با حرکت سر تایید کرد!!! و من با آخرین سرعتی که می شد دویدم و دررفتم!!!

تازه یه چیزی بگم؟ فرداشم اونا رو جا گذاشتم!!! و فکر کنم دیگه اونم بی خیال شده!!

این بود انشای من!!

تا بعد همتونو می سپرم دست خدای مهربون!!!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
کاش یادم نرود!
دستانم را بالا می آورم به سویت... به سوی تو که نه آن بالا و نه این پایینی! به سوی تو که همیشه هستی ! چه کسی دیده جز من آن روزها را که سخت بودند و جانکاه و تو قلبم را بین دستهای بزرگ و گرمت گرفتی مرا بوسیدی و اشکهایم را از گونه های داغم پاک کردی و در گوشهایم زمزمه کردی اینطور برایت بهتر است باورم کن!

و من باورت کردم و خورشید درخشیدن گرفت آسمان آبی آبی شد و زندگی جریان یافت!

کاش یادم باشد که چه ها کرده ای برایم تا همیشه دوستت بدارم !

 نوشته شده توسط مهرناز |  
برزخ
میان دو دنیا مانده بود میان قلب و خردش میان رفتن و ماندن میان  پس زدن و برگزیدن ... میان تمام انتخابهای دنیا وامانده بود... .

زندگی ما سراسر دوراهیست انگار!

در کدامین روز فرخنده میان دل و ذهن ما پیوندی هرچند کوتاه به وجود می آید تا با تمامی خرد خواسته ی دل را برگزینیم!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
عیدتون مبارک!
سلام! عیدتون مبارک!!!!

بازم یه عید مذهبی دیگه و من بازم نمی دونم چرا حالم سر جاش نیست یعنی می دونم ها... این روزا نمی دونم چرا دارم همه فرصتامو از خودم می گیرم... یعنی به قول یکی که خیلی قدیما نوشته بود می گذرد و می گذرد... و من اصلا حالیم نیست که چه طور می گذرد و برای چه هدفی و خب... برای خودم متاسفم!

هیچ برنامه ای ندارم در عین اینکه کلی کار و هدف هست که منتظرمن... البته به قول آقای نیک خو مشاور کنکورم هدفی که آدم و جذب نکنه و همه زندگی و شب و روز آدم نشه که هدف نیست...!

احساس بیهودگی و تلف شدگی و  دارم دعام کنید!

عیدتون مبارک!!!!

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com