تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
بي لياقتي كه شاخ و دم نداره...
سلام

 

 

 

 

خب چيه اون جوري نيگا مي كنين آدمو؟

مي خوام بگم :

خواستم بگم بتركه چشم حسود...

خواستم بگم ببره زبون اوني كه سقش سياس...

حالا بر نخوره ها....

خب ... بايد اعتراف كنم كه بي لياقتي كه شاخ و دم نداره....

مشهد رفتنم پريد

اما يادتون باشه آقاي مهربون كه اين دفعه ي چندمه ها....

 نوشته شده توسط مهرناز |  
خنده ی عصبی
به خاطر تو از بعد از ظهر جمعه مون می زنیم ...

رای می دیم...

صندوق ها ی رای جدید شده اند...

می شه یه جا کلی رای و باهاش به یغما برد!

روزنامه ی رسالت تیتر می زنه : ورود اصول گرایان به شوراها!!!!!!!!!!!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
برای تغییر جو!
سلام سلام سلام!

حالتون چطوره؟

اینا رو بخونید ببینیم کی می خنده کی گریه می کنه!

من اون روز که فکر کنم شنبه بود بعد از اینکه برای بار ۴ آقای تغذیه گفت کارتت خرابه و اعتبار نداره و باز ته جیب مبارک بنده رو در أورد و اینا...!

با شکمی خالی و گرسنه و خیلی بیشتر حتی!

و با ۲ پای دردناک در حالی که تمام روز سعی کرده بودم صاف و صوف راه برم و از این قبیل مسائل! به سوی خانه رهسپار گردیدم!

بماند که تاکسی نبود و من کلی با همون اوصاف اونجا موندم تا یه ماشین خطی مطمئن که آدمو تو جنگل نمی بره و انگشتاشو یکی یکی و با لذت اره نمی کنه و... ( از بیان بقیه کارهای خشن معذوریم چون خشونت بلاگم بالا نره بهتره!) بیاد

و وقتی هم اومد یه آقاهه منو هل داد که بره بشینه جای من(  فکر کن!!!) و من به دلیل پا درد واقعا اساسی ای که داشتم نمی تونستم بزنم تو سرش با لگد!!!

و اینا.....

خلاصه !

رسیدم در خونه و دیدم که یه مشکل کوچیک فلزی وجود داره به نام قفل و راه حلش تو اون  یکی کیفه بود و اون کیفه تو خونه بود و در یک کلام بنده ضایع گشتم فطییییییییر!

حالا تصور بفرمایین عضله ی ۴سر ران در هر دو پا  به علت حرکات ژان گولری که روز قبل از خودم در وکرده بودم تا حد مرگ منقبض....

گشنهههههههههههههههههه!

خسته

گوشیتونم شارژ نداشته باشه !!!

کارت تلفنم نداشته باشید!

با هیچ همسایه ای هم اون قدر آشنا نباشید که لا اقل برید اونجا برای... استغرا...

خلاصه اینکه با توکل به خدا و با درخواست کمک از کلیه آبرومندان درگاه حضرت حق! راه افتادم سمت خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه ... نه! ببخشید سمت خونه ی مادر بزرگم!

با صرف هزینه گزافی در روز شنبه که اول هفته  می باشد و امید همه ی هفته است و اینا رفتم کلید و از مامان بزرگم گرفتم و دوباره به حالت هلک هلک برگشتم اومدم خونه!!!

تازه شب مامانم دعوام کردن که چرا نگفتی مامانی ( مادربزرگمن قاعدتا) بیان و تو رفتی اینجوری شبم می موندن پیشمون

نه ! آخه من ۴۵ دقیقه وایسم تو سرما زیر بارون و برف و کوران آدم برفی شم که ...

بعد می گن چرا عصبانی می شی!!!!

تا بعد رفقا!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
سوء تفاوت!
سلام!

تقدیم به دبیر کانون!

من این پست رو فقط به یه دلیل می ذارم اینجا!

اونم  رفع سوء تفاهمات پیش آمده بید!

من همینجا اعلام می کنم که به جان خودم و به جان توپ والیبالم و به جان گیتارم و به جان هوگو ام و به جان ... هیمن دیگه!

به جان همه اینا من اول اون پست خراب شده ی دو دو تا پنج تا رو گذاشتم بعد رفتم دیدم آقای کرمانی اون پست و گذاشتن!!!! 

و اگه هر کی هرجا از هر چی ناراحت شده من اینجا عذر می خوام رسما

و اصولا پست نام برده به همونی تقدیم شده بود که غبار و براش نوشتم...

شاد و پیروز باشید

 نوشته شده توسط مهرناز |  
2x۲=۵

چه احمقانه منو با منطق همیشه حسابگرت سنجیدی...

تعریف نشده بودم...

پاکم کردی!

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
به ذوق مرگ اعتقاد دارین؟
سلام همه!

من ذوق مرگ شدم از کامنتا نمی دونم چرا!!!!

آشنا تر ها می دونن که من اصولا دنبال دلیل موجهی برای ذوق مرگ شدن نیستم

دلم می خواد جواب کامنت بدم تو این پست خب اینم یه راهیه برای آپ بودن!:

ساغر:»»   خب...!  

آره کلی نوستالژیک بود! کلی شدم خودمم!

من بیشتر

(با عرض احترام): حمید رضا »» من شعرم کجا بود! اینکه شعر نبود اصلا! من کیم اینجا کجاست؟! نه بابا! توهمی بیش نبود زود گذره!

مرضیه »» منم مشکلم با یکی از بچه ها معروف به بابایی همینه که برام laptop  نمی خره! وگر نه دیگه غصه ای نبود...

آرزو »»

و زهرا ! »»» تو روحیه ندی کی بده !

 نوشته شده توسط مهرناز |  
غبار
خیال کردم تنهاییم را با تنهایی ات می پوشانی

خیال خام بود... 

تنهاییم بزرگ تر شد

کی این همه دور شدی از من که دیگر دستم...

                                                   حتی

                                                      به خیالت هم نمی رسد...؟

چقدر دور ولی ژرف است خاطره ی گرم بودنت

همین اندکی پیش ترک بود

لحظه های ناب در کنار هم زیستن...

                         به راستی زیستن....

شاید این منم که نامردی می کنم اما

اگر خاطره ات را آجر به آجر نسازم این روزها

از خاطرم پاک می شوی....

کی دور شدی از من ؟ آن قدر که دستم

                              حتی

                              به خیالت هم نمی رسد...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
موقعیت شناسایی شد!
سلام سلام سلام!

اول این بلاگ گفته بودم که هیچ آشنایی نمی دونه کاغذ پاره ای هست چون هم حسش نیست هم در اصل چیز خاصی نمی خواستم بنویسم یه جور آزمون و خطا شاید!

حالا گویا من شناسایی شدم !

خب خوبه ها! اما بدیش اینه که وقتی یکی تازه شناخته باشدت نمی دونه که داری چقدر افتضاح می نویسی

اما حالا من از بروبچس خواهش مندم که آبرو داری کنند من هنوز د ر دوران نقاهت به سر می برم خوب که بشم خوبم می نویسم قول!!!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
باز هم دیر کردم!
سلام سلام سلام به همه !

من اومدم!

کلی هم شرمنده بابت دیر اومدن!

اول اجازه بدین! یه لحظه لطفا ! :

تولد شاملو ی عزیز و گرامی و بزرگوار و نفس و ..... مبارک کلی .....( با یه روز تاخیر ببخشید دیگه...)

من اول خانم مرضیه خانم گرامی رو بتحویلم که ما رو به کامنتی مفتخر فرمودند

از آقایون کرمانی و عزیزی بسی ممنون و همین طور از زهرای عزیز و سهیل دوست وبلاگ نویسم که ما رو تحویل می گیرن!!!

دیگه اینکه اگه خدا بخواد و باز به من ضد حال وارد نشه قراره ۶-۱۰ دی برم مشهد

حالا تا اوضاع چه جوری پیش بره ... به قول آقای دبیر اعظم اگه عمرم به دنیا باشه

امتاحانا هم که نزدیکه و ... منم که قصد دارم بیفتم  و اونم چه درسی ادبیات!!!

به هر حال الان کلاسم ۱۰ دقیقه است که شروع شده و من هنوز این جام گیر ندین بهم که این ترم اولی زود میره سر کلاس آخه ادبیات دارم

جاتون خالی

این محض آپ شدن بود من دیگه حالم خوبه تند تند میام ایشالا

سالم باشید خدافظ

 

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
روزنه
اول سلام

دوم من خیلی دارم تو نوشتن تنبلی می کنم ببخشید!

سوم اینکه دارم به هیچ کارم نمی رسم !

چهارم اینکه من همیشه در صرف افعال منفی مضارع استمراری مشکل داشته ام! و نمی دونم باید بگم دارم نمی رسم یا ندارم می رسم یا هر چی!

پنجم اینکه من بالاخره یه جایی و توی این شهید بهشتی جستم ( چقدر از این فعل خوشم میاد!!!)

که توش راحتم و احساس می کنم ... نمی دونم چی احساس می کنم فعلا فقط می دونم خوبه!

دیگه اینکه ... آها

ششم اینکه از این شماره دار حرف زدن خوشم اومده و چون مکنه کار به ابتذال بکشه دیگه بی شماره می حرفم!

قراره اگه کاغذ پاره هامو مرتب کردم و خوب نوشتم که آبرومو حفظ کنه لینک بلاگو بذارم برای بچه های کانون شعر و ادب و اینکه اگه اینجا رو آب و جارو نکنم خودمو تنبیه خواهم کرد!

من احساس می کنم قراره از بی برنامگی بمیرم! یعنی ترجیح می دم اینجوری شه... نه!

نه ! یعنی اگه بی برنامه بودم بمیرم ایشالا یه همچین چیزایی منظورم بود!

چون همه کارا داره قاطی می شه و چون خرج زندگی بالاست و نون همون طور که در پستهای ماضی عرض شد به شدت تو کنکوره منم نمی تونم ازش دل بکنم این تنها ۲ روز تعطیلی غیر جمعه رو میرم سر کلاس بچه کنکوریهای بیچاره و روزهای دیگه رو هم افسونجری می گیرم ( این کلمه همون طور که ازش برمیاد تغییر شکل یافته افسردگیست و داستان داره!) چون تصور بفرمایین که از در مرکز پیش دانشگاهی برید تو و چندین آدم کج و کوله اونجا منتظر باشن که بپرن تو بغلت و های های گریه کنن و خب منم که حساس!!!

یه نکته ای هم که اینجا به ذهن متبادر می شه اینه که من باید تاکید کنم این جانب فقط در مراکز دخترانه تدریس می نمایم!!

خلاصه یه جمعه می مونه که اگه بذارن آدم بخوابه خوب می شه و بقیه اش هم تا چشم به هم می زنی تمومه! خب اینجوری می شه که دانشجوی محترم واحداشو می افته خب!!!

این شور ادبی هم که نمیذاره من راحت باشم ۲ دقیقه( قابل توجه دبیر محترم کانون) و هی ذهنمو به خودش مشغول می کنه >>> ادبیاتو می گما!!!!

راستی اونایی که از پست اول منو خجالتناک کردن می دونن که هنوز هیچ آشنایی نمی دونه که این مهرنازی که از ۲ سالگی سر دوستای وبلاگ نویسش غر قر ( قر غر ) می کرد که روی کاغذ بنویسید و از این حرفا حالا خودش داره وبلاگ می نویسه!! خب من در اینجا حرفی برای گفتن ندارم و ترجیح می دم شما هم نخونده بگیرید البته بگم من اصلا آدم متعصبی نیستم و در هر شرایطی گفته ام ومی گم که همین تعصبا ما رو بد بخت کرده!!!

از اونجایی که من کم خوابی دارم ممکنه با ادامه این پست کار و به جاهای باریک بکشونم و در نتیجه رفع زحمت می کنم و اینا!

مواضب خودتون باشید تا بعد

 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com