تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
سر در گم...
سلام برو بچس...

من در اثر آپ نکردن وبلاگ انواع تحریم و شکنجه و اینا رو تحمل کردم...

اما ( به قول تو ) خارج از جدی !

من تنبلی و کمبود امکانات و دوست ناباب و همه رو با هم دارم!

حالا چرا اونجوری نگام می کنین

خب اومدم دیگه!

اونم چه اومدنی!

دم امتاحانا و ...(الان تو فرجه ام خیر سرم) مامان و ....

خدا رحمم کناد!

فعلا  این شعر یا بهتر بگم شاهکار شاملوی عزیزم رو بخونید و صفا کنید :

با چشم ها

ز حیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیر های خواب

فریاد برکشیدم:

-اینک

        چراغ معجزه-

              مردم!

تشحیص نیم شب را از فجر

 در چشمهای کوردلی تان

 سوئی به جای اگر

مانده است آن قدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب پرواز آفتاب را

با گوش های نا شنوایی تان

 این طرفه بشنوید

 در نیم پرده ی شب

آواز آفتاب را

-دیدیم -

گفتند خلق نیمی پرواز روشنش را آری

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند:

 با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را

باری

من با دهان حیرت

گفتم ای یاوه یاوه یاوه

خلائق مستید و منگ؟

یا به تظاهر تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی

هر گاوگند چاله دهانی آتش فشان روشن خشمی شد

این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

-طوفان خنده ها-

خورشید را گذاشته

می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

 بیچاره خلق را متقاعد کند که شب

 از نیمه نیز بر نگذشته است

-طوفان خنده ها-

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گوئی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید

جوشید

از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنها ترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس!

آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه ای

آنان را

این گونه

دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را من

     قطره

     قطره

     قطره

          بگریم

تا باورم کنند

ای کاش می توانستم

-یک لحظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم

تا با دوچشم خویش ببینند

 که خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش می توانستم

                          (۱۳۴۶)

 

 

 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com