تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
سفرنامه مهرناز خسرو قسمت 2.5!
آقا مردیم از دست این نت ابله!

من واقعا شرمنده ام که با الفاظ رکیک شروع کردما! اما من پریروزا اومدم آپ کنم کلی نوشته کردم! اما دم آخری پرید!!!!

خطاب به نعیمه که توی اون پست از پرویز مشرف هم گفته بودم!

اما دیگه حسش نیست!

حالا چی بگم براتون؟

من اعیاد این چند روز و هم راستی تبریک می گم!

از مزایای انتخاب رشته گفته کردم؟

انتخاب رشته خیلی چیز خوبی می باشد! در انتخاب رشته آدم باید خیلی صبور باشد و البته خیلی هم مودب!(در نقش مشاور البته!)

من که هیچ کدوم نیستم!

خیلی سخت بود!

من اعصاب ندارم! اینو تقریبا همه می دونن!

حالا فرض کن یکی اومده بود با ولی! می گفت من فقط حقوق می خوام فقطم تهران از پیام نورم خوشم نمی آد پول غیر انتفاعی هم نمی دم چون مگه بلا نسبت...! خب می رم آزاد البته من نظری ندارم که این دوستمون اگه مغزش بیشتر کار می کرد رتبه اش بهتر می شد!

شده بود ۲۴۰۰۰!!!!!

من وقت ۴ تا مشاوره رو گذاشتم و هی توضیح دادم هی گفتم هی مودب بودم هی آروم بودم هی صبور بودم!!!

اما خب بالاخره اون لحظه ای که نباید می رسید رسید و مهرناز عصبانی می شود!!!!!

حالا!

دوستم که اونجا جزو مشاورا بود می گفت اشتباه کردی از اول می گفتی یه حقوق دارم ماه! سال دوم شهید بهشتی ۲ نبش!!!! من انصراف می دم تو برو!

خب آخه پدر آمرزیده من چی کارت کنم با این رتبه؟!؟!؟!؟!

یکی دیگه بود ۲۳۰۰۰ بود می گفت روزانه می خوام می گفتم نمیشی! شاکی می شد که مگه نمی بینی مجاز شدم؟

منم گفتم خب گلم ۱۰۰۰ تا بیشتر می شدی خیال همه رو راحت می کردی!(گفتم گلم یاد محمد افتادم همیشه مسخرمون می کرد سر این گلم گفتن! الان مکه است لابد شایدم برگشته... ایشالا سالم باشی برادر!)

من الان اینا رو نوشتم چون می خواستم آپ کنم اما نمی دونستم چی بنویسم!

خوابم میاد!

چرا؟... نمی دونم!

فردا می رم انقلاب کسی کتابی چیزی نمی خواد

من برم دیگه!

این معلوم نشد پسته یا چته یا توهمه یا.... !

یا علی!

..........................

پ.ن.     من اسم * روی از لینکش بر می دارم! اما بعد از اینکه حسابی حرص خورد! شما هم اصلا اسمش یادتون نمونه! زمانه = *!!!!!!!!!!!

توجه داشته باشید این متن سانسور شده!!!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
چه قدر حرف دارم که بزنم...
کلی بلاگاتونو باید بخونم کلی باید چیزای خوب خوب براتون بتعریفم اما من از کجا شروع کنم آخه؟

یه چیز هیجان انگیزی توی مکه اتفاق افتاد که می خوام بگم!

راستی قبلش شرمنده ی همه اونایی که به هر دلیلی نشد باهاشون خداحافظی کنم ایشالا حلال بودم

یا شهرستان بودین یا موبایلاتون نمی گرفت یا چه می دونم ... خلاصه جدیدا هیچی تقصیر من نیست!!!

روز ۱۳ رجب (تولد امام اول) ما رو برده بودن عمره مجدد که به جای هر کی که می خوایم اعمال و انجام بدیم و من تا اونجایی که می شد همه تونو اسم بردم فقط امیدوارم خدا لا اقل مال شما رو قبول کنه...

هر چند خدا که...

خلاصه من از اونجایی که اطلاعات مذهبیم خیلی قویه و اصلا نمی دونستم حتی احتمال این اتفاقی که میگم حالا! وجود داره به نظرم میومد که معجزه شده و خدا بهم کلی حال داده!

البته داد اما گویا هرسال ۱۳ رجب همین طوره

من ساعت ۱:۳۰ شب بگم یا صبح بهتره! بود که همه اعمالم تموم شده بود و بچه ها رو هم گم کرده بودم.

قرارمون پشت مقام ابراهیم بود

اما اونجا هم شلوغ بود هم مامورا نمی ذاشتن بمونی هم ملت می خواستن نماز بخونن خب!

من رفتم یه جای دیگه که اکثرا قرار می ذاشتیم اما خب پیداشون نکردم

بعد مثل آدمایی که بعد امتحان به همه چی شک می کنن به تعداد شوط(دور) های طواف نساء ام شکیدم و یه آقایی و یافتم که شبیه روحانی ها بود اما خب لباس احرام تنش بود بهش گفتم ببخشید شما...( نزدیک بود بگم ببخشید شما آخوندین؟ ) گفتم روحانی هستین؟

و بود!

ازش پرسیدم گفت به نفعته ۲باره انجام بدی...

و من در اینجا اگه می شد خدا رو ماچ می کردم که همچین شکی انداخت توی دلم!

رفتم داخل صفوف طواف که ۲باره انجام بدم

و یه چیز توی پرانتز اینکه از بعد از ظهر نماز مغرب ۱-۲ ردیف مامور نظامی که بی سابقه بود این کار دور کعبه چیده بودن و توی حجر اسمعیل رو هم پر کرده بودن از مامور و منم فکر کردم می خوان جلوی شلوغی احتمالی شیعیان و بگیرن

اما نمی خواستن!!!!!!!

من دور دوم طوافم بود از جلوی حجر رد شدم رسیدم روبه روی در خونه خدا که یه دفعه یه پلکان چوبی کنده کاری شده ی طلاکاری خیلی خوشگل و آوردن چسبوندن زیر در کعبه

و من فقط این بودم:

پرویز مشرف اومده بود با فرش ابریشم و با آقای نمی دونم کی برادر ملک فهد که الان رئیس این عربای سعودی شده!!! و حدودا در مجموع ۲۰-۳۰ نفر شدن که توی همچین شبی رفتن توی کعبه

و واقعا درش باز شد....! من داشتم سکته می کردم!

حیفه که توصیفش کنم اصلا!

توش تاریک بود اما فضای اونجا عوض شده بود یه حال عجیب و غریبی بود...

۲ساعتی باز بود... من انقدر کتک خوردم اون شب کبود بودم

اما نتونستم تا آخر بایستم و بسته شدنش و نگاه کنم...

حتما به اندازه ی باز شدنش با شکوه بوده اما خوبیش اینه که انگار برای من هنوز بازه...

دیگه خیلی خودمو تحویل گرفتم!

بر می گردم...

دوستون دارم

فعلا یا علی

 نوشته شده توسط مهرناز |  
به خدا تقصیر من نیست!
سلام دوچتام!

خوبین؟

من به جان شما نباشه به جان خودم!

از سفر که برگشتم آپیدم اونم چه آپی ...!

اما یییییهو اینترنتمون ترکید!

و کل پست من پرید... و خب...

من دیگه فرصت نکردم آپ کنم

من ۳شنبه ۴ صبح رسیدم تهران (یعنی ۹-۱۰ مرداد)

۴شنبه مشاور سابقم زنگید و گفت که آدم کم داره برای انتخاب رشته و من تا جمعه ۱۹ از ۷ صبح تا ۱۰ -۱۱ شب در حال ارائه خدمات فرهنگی بودم!

یه دو روزم که ۶-۷ اومدم خونه مهمون اومده بود دیدن من و باز نشد بیام نت!

به جان خودم تقصیر من نیست!

 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com