| آیینه کاغذی |
...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟
|
درباره وبلاگ
![]()
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم... گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟ پیوندها
حاجی
شبگیر نرگس فائزه زمانی ساغر سارا شششششش سعید رضا دوست زهرا ت مهسا مختاری زمانه مثل کسی که کیست چشمه مرضیه عقدایی اینجا چراغی روشن است negin banoo آفاف اندیشه :: قالب ساز :: طراح قالب
|
همه کشتی را با آن همه شکوه می بینند...
در افق... تو هم یکی از آنها... هوای آبهای دور مستت کرده؟ برو...خاطرت جمع... من به کسی نمی گویم که عرشه ات خالی است...
مثل بچه های کله شق دستتو از دستم کشیدی بیرون و در حالی که پاهاتو به زمین می کوبیدی ازم دور شدی...
راستش شوکه شده بودم... همیشه فکر می کردم عاقلی...
نمی دونم چی شد که یه لحظه چشم از جاده برداشتم و نگاهم به نگاه ماه گره خورد مث همیشه که محوش می شدم... وقتی پی قدمهات به زمین نگاه کردم...خاطره ات تو تاریکی و مه فرو رفته بود... من فقط چشمای خیسمو به آسمون دوختم... . . . . هنوز کسی در درون من هست که با من به خونه نیومده... میون اون جاده ی مه آلود ایستاده و فریاد می زنه... نه! حالا هر نیمه ی ماه که می رسه...نگاهمو از ماه می دزدم...نمی خوام بفهمه که دیگه با دیدنش تنها به یاد اون شب می افتم و ...
کاش خودم زلزله می شدم به این ویرانه...
کاش اینطور مثل تکه های بدن جذامیان جلوی چشمانم نمی گندید... مثل آن گلهای بی خاصیت پلاسید... مثل تن پوسیده ی گردوی پیرمان که تکه تکه شد... کاش با صلابت می افتاد... کاش...
خیلی چیزا دارم که بگم... اما این روزا...
میام باز...
سلام...
نمی دونم کی بود...بذار کمی فکر کنم... یادمه... اما نمی دونم چرا... اومدم سراغت... درستت کردم... گذاشتم بزرگترین اتفاق زندگیم اینجا رخ بده... حالا بگو چی داری بهم بدی... پر از غصه ام... |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
شهریور 1388
فروردین 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com