تبليغاتX
آیینه کاغذی

...چه کسی است که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

درباره وبلاگ
می بینی ؟
کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم...
گاه با خود می گویم لوح پیشانی ما مهر که را خورده ؟ خدا یا شیطان...؟
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
هرگز نخواستم مجبور به عاشقی باشی...
همه کشتی را با آن همه شکوه می بینند...

در افق...

تو هم یکی از آنها...

هوای آبهای دور مستت کرده؟

برو...خاطرت جمع...

من به کسی نمی گویم که عرشه ات خالی است...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
من در تاریکی فریاد زدم : نه!
مثل بچه های  کله شق دستتو از دستم کشیدی بیرون و در حالی که پاهاتو به زمین می کوبیدی ازم دور شدی...

راستش شوکه شده بودم...

همیشه فکر می کردم عاقلی...

نمی دونم چی شد که یه لحظه چشم از جاده برداشتم و نگاهم به نگاه ماه گره خورد مث همیشه که محوش می شدم...

وقتی پی قدمهات به زمین نگاه کردم...خاطره ات تو تاریکی و مه فرو رفته بود...

من فقط چشمای خیسمو به آسمون دوختم...

.

.

.

.

هنوز کسی در درون من هست که با من به خونه نیومده...

میون اون جاده ی مه آلود ایستاده و فریاد می زنه... نه!

حالا هر نیمه ی ماه که می رسه...نگاهمو از ماه می دزدم...نمی خوام بفهمه که دیگه با دیدنش تنها به یاد اون شب می افتم و ...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
خانه شکلاتی آب شد...
کاش خودم زلزله می شدم به این ویرانه...

کاش اینطور مثل تکه های بدن جذامیان جلوی چشمانم نمی گندید...

مثل آن گلهای بی خاصیت پلاسید...

مثل تن پوسیده ی گردوی پیرمان که تکه تکه شد...

کاش با صلابت می افتاد...

کاش...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
کاش می گفتم...
خیلی چیزا دارم که بگم... اما این روزا...

میام باز...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
پستی برای وبلاگ
سلام...

نمی دونم کی بود...بذار کمی فکر کنم...

یادمه...

اما نمی دونم چرا...

اومدم سراغت...

درستت کردم...

گذاشتم بزرگترین اتفاق زندگیم اینجا رخ بده...

حالا بگو چی داری بهم بدی...

پر از غصه ام...

 نوشته شده توسط مهرناز |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by kaghazpaareh.Blogfa.com